داستان سوپرایز تولد یکی از دوستان روسیلی :)

همانطور که می‌دانید در گروه‌های کاری دوستانه، همه‌ی اعضای گروه دنبال بهانه‌ای هستند که در کنار کار، تفریحی نیز برای خود ایجاد کنند. چه بهانه‌ای بهتر از تولد یکی از دوستان که می‌تواند خاطره‌ای به یادماندنی برای همه‌ی آن‌ها رقم بزند. در این مطلب قصد داریم داستان سوپرایز تولد یکی از این گروه‌های کاری دوستانه که از دوستان روسیلی هست را برای شما تعریف کنیم.

گروهی از دوستان ما مدتی است که به کمک هم استارتاپی را راه انداخته‌اند و در کنار هم تیم کاری جدی اما صمیمی را شکل داده‌اند. گویا اخیرا به مناسبت تولد یکی از اعضای گروه خود تصمیم گرفته‌اند که با یک ایده‌ی گروهی سوپرایز تولد متفاوتی را برای او ایجاد کنند. چون به مناسبت تولد سایر اعضای تیم تمام تکنیک‌های سوپرایز را به کار برده بودند، از این‌رو حدس می‌زدند که در صورت به کاربردن سوپرایز تولد معمولی دوست‌شان متوجه خواهد شد و موفق به غافلگیر کردن او نخواهند بود. از این رو روزی که قصد داشتند تولد او را جشن بگیرند را با خودش هماهنگ کرده و اعلام کردند که قصد نداریم از تکنیک سوپرایز تولد استفاده کنیم و فقط می‌خواهیم چند ساعتی با هم خوش باشیم و کافه‌ی دنجی را هم برای این منظور در نظر گرفته‌ایم. مابقی داستان را از زبان خود شخصی که این سوپرایز تولد برایش در نظر گرفته شده بود می‌خوانید. 🙂

چند روز قبلِ تولدم داشتم با یکی از همکارام که دوست هم هستیم، چت می‌کردم که گفتم شاید مجبور بشم چند روزی برم تهران. متوجه شدم که جا خورد و هی داره قضیه رو می‌پیچونه که اگه نری خیلی بهتره و …. از اونجایی که تولدم نزدیک بود و حس ششم منم یکم قویه، حدس زدم که به خاطر تولدم می‌گه و چون بلافاصله اون یکی دوستم اومد و ازم پرسید که اگه بری تهران کی برمی‌گردی؟! مطمئن شدم برا همین بوده. بعدشم خودش گفت که قصد داریم برات تولد بگیریم و چند ساعتی با هم بگیم و بخندیم و چون شور سوپرایز در اومده قصد غافلگیر کردنت رو هم نداریم. و من هم باورم شد چون واقعا همینطور بود.

بعدشم یه روز و ساعتی رو با هم هماهنگ شدیم و قرار شد تولد من رو توی کافه‌ی یکی از دوستان که از قضا نزدیک خونه‌ی ما هم بود برگزار کنیم. راستش من حدس می‌زدم که قراره یه بلایی سرم بیارن :))) ولی فکرشم نمی‌کردم قضیه از این قرار باشه. مثلا حدس می‌زدم چون گفتن جمع خیلی دوستانه باشه و فقط اعضای اصلی تیم حضور داشته باشن، قراره همه‌ی افرادی که به نوعی با تیم ما در ارتباط هستن، اونجا باشن.

یه روز قبل روز مقرر یکی از دوستام گفت که بهتره فردا سر کار نیایم و ریموت کار کنیم تا خسته نباشیم و عصری حسابی بهمون خوش بگذره. منم حدس زدم منظورش اینه که من نرم و زیاد به روی خودم نیاوردم و گفتم آره اینجوری بهتره. فرداش هم قبل از این‌که برم بهش اس‌ام‌اس دادم تا مطمئن بشم که همگی با هم می‌رسیم و اونم گفت تو برو ما هم داریم می‌رسیم.

جلوی کافه که رسیدم دیدم کسی تو نیست. به هر کدومشونم که زنگ زدم، جواب ندادن!! آخرش یکیشون بالاخره جواب داد و گفت که برو بشین سر میزی که به نام خودت رزرو کردم تا ما هم برسیم. وقتی متصدی کافی‌شاپ بهم گفت میزی به این اسم رزرو نشده خیلی جا خوردم 😐 و سریع به بچه‎ها زنگ زدم که قضیه اینجوریه. تازه نشسته بودم که دیدم یکی از آقایونی که اونجا کار می‌کنه یه پاکت رو آورد و گذاشت جلوی من که اسم من روش بود و روش نوشته بود پاکت شماره‌ی ۱. ( با خودم گفتم یا خدا معلوم نیست چند تا پاکت قراره تحویل بگیرم n تا نباشه صلوات) :)))

نقشه

توی نامه‌ی داخل پاکت یه شماره تلفن و یک نقشه و اسم رمز همراه با ده تومن پول بود، پایینشم نوشته بود که باید تاکسی بگیرم که من این قسمتش رو زیاد جدی نگرفتم. باید با اون شماره تماس می‌گرفتم و اسم رمز رو می‌گفتم تا در مورد نقشه بهم توضیح می‌داد. تو ذهنم گفتم خیلی نامردین :))) چون می‌دونستن من خجالت می‌کشم به کسی که نمی‌شناسم کیه؟! زنگ بزنم. (البته نوشته بودن می‌شناسیش ولی خب من نمی‌دونستم کیه)

خلاصه با اون شماره تماس گرفتم و اسم رمز رو گفتم (اسم رمزو داشته باشین فقط : میو میو هیپ هاپ میو :))) ) و اونم بهم گفت که باید برم از سوپری نزدیک شرکت که کلا اون طرف شهر هست پاکت دوم رو بگیرم :/ حالا بماند که همه‌ی کسایی که توی کافی‌شاپ نشسته بودن  اینجوری نگام می‎کردن ۰_۰ و منم کلی خجالت کشیدم از این که پا شدم و اومدم بیرون.

خلاصه تاکسی گرفتم و رفتم به سوپری گفتم که من یه امانتی دست شما دارم. توی پاکت دوم هم شماره‌ی سه نفر نوشته شده بود که باید به تک تک اونا زنگ می‎زدم تا ببینم کدومشون از ادامه‌ی قضایا خبر دارن. ( توی نامه نوشته بودن که خودمونم نمی‌دونیم کی می‌دونه) خلاصه یکی یکی به اونا زنگ زدم و جالب‌تر این‌که گزینه‌ای که همون اول ردش کردم که امکان نداره این باشه جواب مسئله بود. بعد از تماس و گفتن دوباره‌ی اسم رمز و یه جمله‌ی انگلیسی که ته نامه نوشته بودن. معلوم شد که باید برای گرفتن پاکت سوم دوباره به سوپری برگردم.

این باری که برگشتم به سوپری دیگه داشتم از خجالت آب می‌شدم :))) خلاصه توی پاکت سوم نوشته شده بود که توی یه کافه‌‌ی دیگه منتظرت هستیم. کروکی هم کشیده بودن ولی من آدرس رو بلد نبودم :)))) برا همینم زنگ زدم و آدرس رو از خود بچه‌ها پرسیدم. بعد تو راه داشتم می‌رفتم اونجا که بهم زنگ زدن که ببخشید دیگه این قسمت توی برنامه نبود ولی این کافه‌ای که اومدیم گربه داره اندازه‌ی پلنگ :))) و چون دخترا از گربه می‌ترسن و مطمئناً تو هم می‌ترسی می‌ریم یه جای دیگه :)))))
منم گفتم که به خدا دیگه اونجام نرین برمی‌گردم می‌رم خونه.
خلاصه رفتن و یه جای دیگه مستقر شدن. بعد منم بهشون ملحق شدم و کلی گفتیم و خندیدیم. هر چند اول یکم عصبی شدم از دستشون ولی آخر هفته‌ی بامزه‌ای رو تجربه کردم و کلی بهمون خوش گذشت. و از همه مهم‌تر این که یه سوپرایز تولد متفاوت رو به لطف دوستان تجربه کردم :)))
راستشو بخواین انتظار هر سوپرایزی رو داشتم غیر از اینی که براتون تعریف کردم.
مطمئنا هر موقع که هدایای تولد امسالم را ببینم یاد این قضیه خواهم افتاد و کلی خواهم خندید. :))))))))))))))))))))

هدیه

1 دیدگاه در “داستان سوپرایز تولد یکی از دوستان روسیلی :)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *